تبليغاتX

delnobahar

دختر آسمانی تنها
عاشقانه های من
ميدانم بر مى گردى...

تک دختری که چشم تو را دوست داشت مرد
در آبی نگاه تو معنا نداشت مرد
در انتظار پنجره ها را شکسته بود
از اين همه دروغ و ريا شکسته بود
در يک غروب سرد زمستان به خواب رفت
از لحظه ها جدا شد تا آفتاب رفت
باور نمی کنم که به اين سادگی گذشت
از کوچه های خالی مردانگی گذشت
ديدی تمام قصه های ما اشتباه بود
شش دفتر کنار اتاقم سياه بود
ديگر فريب دست قضا را نمی خورم
گندم به پشت گرمی حوا نمی خورم
فردا کنار خاطره ها بيگانه می شوم
در پيچ و تاب جاده ها ديوانه می شوم
در پيچ خوابها بی تو بی تاب مانده ام
از گرمی نگاه تو شب تاب مانده ام
روزی که بی حضور تو آغاز می کنم
در کوچه های خاطره پرواز می کنم
اشکی که از زلا لی عشقم چکيده است
از چشمای پاک تو بهتر نديده است
تقدير من هميشه شکيبايی وفاست
او از ترانه تنهاي ام جداست
مردی که من بر سر راهش نشسته ام
بيگانه ای که از تب عشقش شکسته ام ديگر کنار آينه ها پيدا نمی شود
رويا که بی حضور تو زيبا نمی شود

 

پی نوشت۱: یلدای همه دوستانمو پیشاپیش تبریک می گم.

پی نوشت ۲: مسافر عزیزم شب یلدا یادت نره پیشش بری و نزاری تنها بمونه...مسافر عزیزم اگه هنوز به یادمه بهش بگوو منتظرشم...یادت نره به یادتم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 10:9  توسط تارا | 
از خدا ، تورا خواستم...

اگر شبي فانوس نفسهاي من خاموش شد ، اگر به حجله آشنايي ، برخوردي وعده اي به تو گفتند ، كبوترت در حسرت پركشيدن پر پر زد ! تو حرفشان راباورنكن ! تمام اين سالها كنارمن بودي ! كنار دلتنگي دفاترم ! درگلدان چيني اتاقم ! دردلم....

 

 

پی نوشت۱: نمی خوام اینطوری بیای...

پی نوشت ۲: خدایا با من صحبت کن...دلم گرفته...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:54  توسط تارا | 
نمى توانم ....

               ((شعاری برای زیستن))

 

حرمت اعتبار خودرا هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن

که ما هر یک یگانه ایم

موجودی بی نظیر و بی تشابه .

و آرمان های خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن

تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت چگونه معنا می شود

از کنار آنچه باقلب تو نزدیک است

آسان مگذر

بر آنها چنگ در انداز ، آنچنانکه بر زندگی خویش

که بی حضور آنان ، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد.

با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده

زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود.

هر روز همان روز را زندگی کن و بدینسان تمامی عمر را به کمال زیسته ای

 و هرگز امید را از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری.

همه چیز در آن لحظه ای به پایان می رسد که قدم های تو باز می ایستد

و هراسی به خود راه مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد.

تنها پیوند میان ما خط نازک همین فاصله است

برخیز و بی هراس خطر کن ، درهرفرصتی بیاویز

وهم بدین سان است که به مفهوم "شجاعت" دست خواهی یافت.

آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت

عشق را از زندگی خویش رانده ای

عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر شود

و هرگاه که آن راتنگ در مشت گیری آسانتر از کف رود

پروازش ده تا پایدار بماند

رؤیاهایت را فرومگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست

و بی امید زندگی را آهنگی نباشد

از روزهایت شتابان گذر مکن

که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه سرآغاز خویش

که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی

زندگی مسابقه نیست ، زندگی یک سفر است

و تو آن مسافری باش که در هرگامش

ترنم خوش لحظه ها جاری است.

پی نوشت ۱:  مسافر عزیزم مواظبش باش...پیشش برو ...نزار غصه بخوره...

پی نوشت ۲: مسافر عزیزم تو خودت می دونی من فقط عاشق اونم...پس نزار شک کنه ...عشق پاک ما همیشه پاک خواهد موند. خیانتی در کار نیست...

پی نوشت۳ : از نظرات تمام دوستانم ممنون ...مطلب بالائی رو حتماْ بخونین ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 10:1  توسط تارا | 
نامرد!

                                           بگذاريد فراموش كنم

                        آن شب سرد زمستاني را
                        كه مرا بيوه ديدار تو ساخت
                           بگذاريد فراموش كنم
                         حسرت لحظه آغوش تورا
                        عطش عشق فراموش تو را
                           بگذاريد فراموش كنم
                           ساحره مردي را
                        كه مرا مست نگاه خود كرد
                        و به آتش زدو ويرانم كرد
                          بگذاريد فراموش كنم
                           من هنوزم با درد
                        در غم و سوز و گداز
                         حسرت و آهي سرد
                           منتظر مي مانم
                        بگذاريد فراموش كنم
                  دختري دل بست و به اميدش نرسيد
                         او ندانست كه عشق
                          صحنه بازي بود
                      او ندانست كه بازيگر بود
                        قصه پايان ميخواست...
 

The shortest distance between a problem and a solution
is the distance between your knees and the floor.
The one who kneels to the Lord,
can stand up to anything.

 

به ياد داشته باش کوتاهترين راه بين يک مسئله و راه حل اون...فاصله بين زانو هات تا زمين هست(سجده)...کسي که
به خدا توکل کنه.. توان مقابله با هر مشکلي رو ميتونه داشته باشه

 

Angels Do Exist...
   but, sometimes, they don't have wings,
We call them Friends!.
فرشتگان وجود دارند..
اما بعضي اوقات بال ندارن
و ما به اونا ميگيم دوست!

 

 

پی نوشت۱ : مسافر عزیزم می دونی حالا تنها نیستم .گفتی بهم غصه نخور خدا بزرگه...آره قربون خدا برم که منو هیچ وقت تنها نگذاشت. مسافر عزیزم رفتی پیش اون ، می گی اون همیشه به فکرمه ..مسافر عزیزم تو که پیش اونی مواظبش باش...از من چیزی بهش نگی ...نگی که دلتنگشم...نمی خوام به خاطردلتنگی من بیاد ...می خوام به خاطر عشق بیاد... مسافر عزیزم مهم نیست  اون کجا باشه همین که سلامت باشه این برام مهمه. می خوام اون مردونه بیاد پس تا مرد نشده نمی خوام بیاد....چیزی بهش نگوو بزار ایندفعه خودش بیاد و بگه که عشقمون زنده است.
 
پی نوشت ۲: بی همگان به سر شود      بی تو به سر نمی شود
 
پی نوشت ۳: من که به عشقمون خیانت نکردم... مسافر عزیزم بهش بگوو ....
 
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 11:6  توسط تارا | 

بازگشت

آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،
که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِ‌ساده می گذاری!
به خودم گفتم
این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!
ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من،
در کوچه های بی دارو درخت ِ خاطره بود!
هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام
و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!
دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!
از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!
شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان
به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند،
این تبعید ناتمام را معنا کند!
یا شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من،
در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست!
یا سنگی که با دست ِ من
کلاغ ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد!
یا نفری ِ ناگفته ی گدایی، که من
با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریم!
وگرنه من که به هلال ابروی تو،
در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام!
امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاطمان گذاشتم!
برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم!
یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ
و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در ِ خیابان دادم!
پس تو را به جان ِ جریمه ی این همه ترانه،
دیگر نگو بر نمی گردی!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 14:7  توسط تارا | 

امروز روز منه!
به اسم منه!
بالاخره نوبت من شد!
حالا که این انتظار به پایان رسیده میخوام نهایت استفاده رو ازش بکنم.
چشمامو باز میکنم!صبح شده.هنوز از جام بلند نشدم.میخوام با خودم یه قول و
قرارایی بذارم.خدا رو شاهد میگیرم و از خودم قول میگیرم.
از جام بلند میشم.پرده هارو میزنم کنار پنجره رو تا آخر باز میکنم.یه نفس عمیق
میکشم و میذارم ریه هام بعد از مدتها یه حالی عوض کنن.
امروز روز منه!میخوام یه جور دیگه زندگی کنم.یه جوری که دوست دارم.یه جوری که
همیشه دوست داشتم ولی....
امروز میخوام از دریچه قلبم به دنیا و اطرافم نگاه کنم.یه قلب عاشق یه قلب
آسمونی.میخوام فقط خوبی ببینم.بدیا رو غربال کنم و بذارم کنار.میخوام همه چیو
رنگی ببینم.آبی صورتی.........به نظرت عشق چه رنگیه؟میتونم امروز رنگ عشق
به خودم بگیرم و همه رو همون رنگی ببینم.
امروز تنبلی و غرغر کردن و بی حوصلگی و فکر و خیالای جور واجور بی ربط
ممنوع!!!!.میخوام امروزو واسه خودم و خدا زندگی کنم.
یه جوری زندگی کنم که هم خودم کیف کنم هم خدا.
امروز میخوام اولین قاصدکی رو که دیدم بفرستمش سراغ تو.حرفای نگفتمو اونایی
رو که هیچ وقت نتونستم ....بهش بگمو راهیش کنم.
فقط ایندفه قاصدکمو رد نکن!
میخوام امروز رو نذارم لبخند از رو لبام محو بشه، میخوام به رفتگر محلمون سلام
کنم و خدا قوت بگم ،میخوام خونه تکونی کنم هم اتاقمو هم خونه دلمو ،میخوام به
همه آدما و اتفاقات امروز با یه دید قشنگ و مثبت نگاه کنم.میخوام برم سراغ دفتر
تلفنم و صفحات خاک خوردشو یه نگاهی بندازم!!!!!!!!!
راستی اگه تلفنت زنگ خورد هول نشو.بدون منم!

حالا دیگه آخر شبه.راضی بودم.امروز خیلی خوب گذشت.وایسا ببینم فرقش با
روزای دیگه چی بود....!
آفتاب که سر وقت طلوع کرد و غروب .همه چیزم که سر جای خودش
بود.پس......پس چی عوض شده بود؟
خوب که نگاه میکنم میبینم امروزم مثل روزای دیگه بود تنها چیزی که تغییر کرده بود
و مثل روزای دیگه نبود من بودم!
امروزعالی بود چون من عالی بودم.
امروز روز من بود.من ساخته بودمش.همیشه میتونستم بسازمش.چرا تا حالا
نساختم؟چه روزایی رو از دست دادم.حیف!
عیب نداره!اگه خدا بخواد یه عالمه روز قشنگ دیگه در پیش دارم که اونارم میتونم
بسازم.اونجوری خدا راضی باشه و اونجوری که من میخوام.
حالا میتونم بگم از این به بعد هر روز روز منــــــــــــــــــــــــه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 10:2  توسط تارا | 
«براى هميشه خداحافظ...»

یادم نرفته است!
گفتی : از هراس ِ باز نگشتن،
پشتِ سرم خکاب نکن!
گفتی : پیش از غروب ِ بادبادکها برخواهم گشت!
گفتی: طلسم ِ تنهای ِ تو را،
با وِردی از اُراد ِ آسمان خواهم شکست!
ولی باز نگشتی
و ابر ِ بی باران این بغضهای پیاپی با من ماند!
تکرار ِ تلخ ِ ترانه ها با من ماند!
بی مرزی ِ این همه انتظار با من ماند!
بی تو،
من ماندم و الهه ی شعری که می گویند
شعر تمام شعران را انشاء می کند!
هر شب می اید
چشمان ِ منتظرم را خیس ِ گریه می کند
و می رود!
امشب، اما
در ِ اتاق را بسته ام!
تمام پنجره ها را بسته ام!
حتا گوشهایم را به پنبه پوشانده ام،
تا صدای هیچ ساحره ای را نشنوم!
بگذار الهه ی شعر،
به سروقت ِ شاعران ِ‌دیگر ِ این دشت برود!
می می خواهم خودم برایت بنویسم!
می بینی؟ بی بی ِ دریا!
دیگر کارم به جوانب ِ جنون رسیده است!
می ترسم وقتی که - گوش ِ شیطان کر! -
از این هجرت ِ بی حدود برگردی،
دیگر نه شعری مانده باشد،
نه شاعری!
کم کم یاد گرفته ام به جای تو فکر کنم،
به جای تو دلواپس شوم،
حتا به جای تو بترسم!
چون همیشه کنار ِ منی!
کنارمی، اما...
صد داد از این «اما»!

 

  پی نوشت۱: دوست دارم اگه یک روزی میای مردونه بیای...مردونه و بگی دوستت دارم.پس تا مرد نشدی نیا....

 پی نوشت ۲: سلام مسافر عزیزم ...خبرای خوب خوب بهم دادی..گفتی حالش خوبه...گفتی هنوز به یادمه...مسافر عزیزم بهش بگوو مواظب خودش باشه...مسافر عزیزم هواشو داشته باش...ولی بهش نگو منتظرشم...بهش نگوو تا خودش تصمیم بگیره....

پی نوشت ۳: از همه دوستای گلم ممنون که با نظرات خوبتون تنهام نزاشتین ..فقط برام دعا کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 8:49  توسط تارا |