تبليغاتX

delnobahar

دختر آسمانی تنها
عاشقانه های من

درک کن
انتخاب مرا در این بیراهه های شب
درک کن
من را درون جهنمی که ساخته ام

پوست من ملتهب و کرچ است
کافی است تا فقط نسیم بوزد
تا چون کویر وحشت تو
ترک بر دارم

فضای خالی میان انگشتان من
فقط
انگشتان مردد تو را می طلبند

من
صبر خواهم کرد

دستان من
شاید
دستان یک شیطان باشند
اما
تنها برای تو نیستند ای زیبای من

باید برای نیمه های خالی تنهایی فکری کرد
باید دستان پرورد گار را گرفت
با برج ها نشست و بر خاست
فکر ها را طویل کرد

باید سپهری خواند
اما مثال شاملو دید

.

.

.

باید کسی که به بنفشه ها چشم دارد را کشت
باید صلیب ساخت
اما به دوش نکشید
باید به مسلمان بودن گریست

من رهگذر خیابان های تنهایی ام
من از شهر بی ایمان مسلمانان می آیم
من خداوندم چند روزی ایست که می گرید
شاید برای آنهایی که در دست ابلیس اند

مرا نمی فهمی
نگاه نکن
مرا با خط ها موازی نکن
مرا نبر و هی ندوز

من یک جنس بی ترحمم
من مثل دیو ها نبوده ام
بر عکس نبوده ام
من مثل آینه
مثل انعکاس رنگ ها
نشسته ام

بیا و آرام آرام
مرا مرور کن
من همیشه در رگ فکر هایت جاری ام
خون نیستم
از آن مهم تر ام

 

پی نوشت۱: Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsتنها یک کلمه کافی است برای من....گر بدانی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 16:8  توسط تارا | 

 حرفای زیادی دارم

حرفائی که نمی تونم پیش همه بهت بگم.....ولی قول می دم چشمامو ببندم و یواشکی در گوشی بهت بگم

نه نه اینارو نباید کسی بشنوه....پس حرفائی که یواشکی گفتمو به کسی نگی

فکر نکن فراموشت کردم....من هر لحظه از زندگیم...هر ثانیه از ساعتهام فقط توئی...

 هر لحظه  از عمرم پر شدی از تووووو......فکر می کنی این عشقه یا دیوونگی....کدوم یک

چرا ساکتی.....اینهمه دوستت دارم.....اینهمه صبور شدم..اینهمه انتظارتو کشیدم

حالا نمی خوای یک کاری کنی...نمی خوای بگی این عشقو زنده نگه می داری ...

بار سختی رو دوشم گذاشتی......بیا دیگه ...خیلی خسته ام....ولی می دونم

عاشق تو بودن به تموم دنیا می ارزه............................بیا که روحم و جسمم محتاج توست.

.

.

.

می دونم که منو دوست داری پس ثابت کن برام

 

 

پی نوشت ۱: سلام به همه دوستای گلم ...من فقط حرفای دلمو می نویسم....اینهمه عاشق بودن خیلی جای تعجب داره؟؟فکر نکنم......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 11:22  توسط تارا | 

یک عالمه حرف دارم برات بزنم

یک دفتر که پر شده از توو

دفترم منتظر نشسته که بیائی و بخونیش

دارم حسودی می کنم به تک تک لحظه های زندیگم

به همه چی

که تموم لحظه هام تو شدی

حسودی می کنم به توئی که در وجودمی

یه توئی که اجازه نمی دی کسی جاتو بگیره

دوست دارم فریاد بزنم

همه بدونن

همه می خوام بدونن من دوستت دارم

می خوام دستامو بگیری ...محکم محکمتر...

بیا بیا و یک قولی بده .....که هیچ وقت دستامو رها نمی کنی

قول بده که هیچ وقت تنهام نمی زاری

بزار همه بدونن

بزار بدونن تو بی وفا نیستی

بیا بگوو که هنوز هستی

بیا بهم نشون بده که مهربونی

بیا و بگوو که هنوز دوستم داری مثل سابق

مثل همیشه

.

.

.

منتظرم

 

 

 

 

 

پی نوشت:  خدایا خودت منو عاشق کردی پس خودت هم پیشم باش...تنهایم نگذار....

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 15:9  توسط تارا | 



****************

همه چیز عوض شده .من ....تو...او...همه چیز تمام شد تا رفتن آغاز شود.
مردانه مرد بودن هنر است نه نامردانه مرد بودن.
هیچکس نمی فهمه حتی تو!
چرا که جمله ی یست بس سنگین ودشوار....

 

****************

پی نوشت۱: آنقدر در تو غرق شده بودم که خودم را فراموش کردم ...

ما را چه کسی از ما گرفت......باورم نمی شه...تو اینهمه ظالم نبودی....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 9:39  توسط تارا | 

می روم بی تو

می روم در این راه

می روم تا بیابم کسی را

بپرسم دلیل تنهائی ام را

می روم تابپرسم

چه کسی با کدامین حق دارد تو را از من می گیرد

می روم تا بگویم

من بی تو هزاران بار می میرم

.

.

.

 می روم بیابم خدایم را

می روم که با تمام وجودم تو را از او بخواهم

می روم صحبت کنم با او

از خدایم بخواهم مرا ببخشد

اگر گناهم چنین سنگین است که مجازاتش از دست دادن تو است

این انصاف نیست

اعتراض دارم

این سنگین ترین مجازات است

این سخت ترین مجازات است

دوری از تو انصاف نیست

خدایا در مجازاتت صرف نظر کن

تورا قسم به تمام عشقهای پاک

      منو ببخش.

 

 

 

 

پی نوشت۱: همه میگویند زمان حلال مشکلاته....منم منتظرم ببینم این زمان چه جوری مشکلاتو حل می کنه و تا کی ....

پی نوشت ۲:  آسمون بهم می گه بهش نباز....ولی من که اسیر شدم...چه کسی منو آزاد خواهد کرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 14:47  توسط تارا | 

باز هم من

غریبه ای تنها
تکه تکه های وجودم را بر دوش میکشم
میروم
به کجا؟!!
با تاروپودی خسته و سوخته
به کدامین سرزمین می توان کوچ کرد
در کدامین وادی شانه های خسته و لرزانم تاب میاورد
کی نای مردن بیابم؟!!
دلم سخت گرفته است
از من
از تو
از شب گریه ها
از من
از من
از من ...
از من نیز میگذرد
چشمانم برای آرامش پر میکشد
دیگر نخواهم دیدشان
اشک میریزم
بی صدا
دلم برای رفتن پر میکشد
دلم پر میکشد
با دستان ناتوانم گدایی میکنم
خسته ام
خسته ام
 
Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
 
 
پی نوشت۱: گفته بودی بر می گردی...منتظر بمانم....
پی نوشت ۲: آنروز که آمده بودی خواب بودم...و تو بیدارم نکردی..من در حسرت دیدار تو بودم و تو آرام رفتی
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 9:22  توسط تارا |