![]() |
![]() |
|
| عاشقانه های من |
|
تصور کن
ترک هایی میان چهره ام را
و شکستن تصویرم
این قاب عکس در دست کیست
تو ... ؟
![]() برایم مهمانی نگرفتند
گفتند دستانت گناه کارند
صدایم را خفه کردند
و
چشمانم را که خیسه خیس بودند
بستند
من ندیدم چه کسی او را ربود
اما وقتی که نور دیدم
گفتند
خودم مقصر ترین هستم
![]() آری یواش سکوت آغاز کن
در کنج تنهایی
نه نور است نه روشنی
تاریکی و
تنهایی و
حسرت
فقط همین
می فهمی ...
من در درون تاریکی
مانند یک گیاه کوچک پرز دار
چیزی که چندش آور است
اما کمی ظعیف
دنبال نور می گردم
حتی همان باغبان خانه ی کناری
با آن که فهمیده است
تنهایی ام چگونه است
دستی برای کنار زدن پنجره
دراز نمی کند
من نور می خواهم
این جا تمام دیوار ها مرا می خورند
انگار سقف
دارد مرا نگاه می کند
شاید کسی نداند
اما تو
خوب می فهمی
من در نجابت نگاه اولت
در هر کدام از دعوا های خوب بچگی
در داد کردن ها
حتی تمام قهر ها
عشق می بافتم
شاید کسی نداند
اما تو می دانی
خوب
من در چشم باد نشستم
خورشید را در قفس اسیر کرده ام
من ماه را عاشق خود کرده ام
اما فقط تویی
تک دختر رویای من
هر چند پرنده ها بسیار اند
اما تمام چه چهه هایم برای توست
من جفت نمی خواهم
من روح گم کرده ام را می خواهم
آری قبول
من در میان علف ها دراز کشیده ام
اما برای تو
شاید کمی روی گل تو را احساس کنم
تنها فقط همین
حتی اگر خورشید را دهند مرا
یا آسمان کند مرا نگاه
حتی اگر یک کهکشان پر از سمن مرا صدا کند
تک یاسمن تویی
کسی که من برای آن خواهم نشست و خواند
تنها فقط تویی
![]()
پی نوشت: هر جا هستی باش ولی بدون یکی اینجا هست که همیشه به فکرته کاش می دونستی...حیف که رفتی بی آنکه بدانی......هنوز دوست دارم مثل همیشه...تا کی می خوای کینه داشته باشی....سکوت...سکوت ...سکوت چیزی نمی توانم بگویم جز سکوت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 13:27 توسط تارا |
|
|
ببخش عروس قصه دلم جوونی کرده٬ با تو اگه یک لحظه نامهربونی کرده خوب می دونم غریبمو ٬ هیچ ندارم همنفسی٬ هی نکوبون توی سرم بهم نگو تو بی کسی (از طرف یک دوست)
پی نوشت: بی رحمی عادتت شده ٬دست خودت نیست می دونم.(تقدیم به کسی که می دونه کیه)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 12:36 توسط تارا |
|
تو پرنده بودی ‚ من سرو زیر بارون راه نرفتی ((شعر یغما گلروئی))
به تو: هیچ وقت از کلمه دوستت دارم گفتن به تو خسته نشدم.هنوز تو همان هستی و من همان دختر کوچکی هستم که همیشه عاشق تو بود وهست .یادته گفتم بهت یک شب تا صبح گریه کردم به خاطر اینکه منو دوست خودت می دونستی نه عشقت.ولی بعدن گفتی عاشقمی،می دونم عشق من فاصله زیاده بین من و تو ،ولی مهم نیست.من صادقانه منتظرت هستم.و زمان چیزی رو عوض نکرده...بیا بهم قول بده که مثل همه بی وفا نشی...منو ببر پیش خودت ...منو ببر که دیگه تحمل دوریتو ندارم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 13:4 توسط تارا |
|
|
سلام
از همه دوستای گلم ممنون که تنهام نذاشتین من از ایلیا جون خیلی ممنونم از بابت این شعر زیباش...
ایلیا: شنبه ۱۲/۳/۸۶....ساعت ۱۳:۴۶ سلام تارای عزیزم
پی نوشت: هیچ چیزی جاتو پر نمی کنه آقا جونم...من سالها هم بگذره فراموشت نمی کنم.تو زنده ای و زنده خواهی موند.اگه ببینی منو حالمو می فهمی.پس بی وفا نباش لااقل بیا به خوابم تا این دلم یک ذره آروم بشه.
این شعر زیبا نیز از طرف داداشی (عرفان گلم) لحظه وداعمونه که تو راه بی بهونه چه بحوای چه نخوای می پاشه یه روز هم اشیونه ((عرفان ))
پی نوشت: می دونم برگشتت محاله ...می دونم ولی کاش می تونستم یکبار فقط یکبار ببینمت اونموقع بهت می گفتم چقدر دوستت دارم.آقا جونم...امیدوارم اونجا راحت باشی پیش خدا. مواظب خودت باشی... مواظب دل زیبای خودت باش ...این شعرها رو تقدیم به تو کردن دوستای من.آقا جون...همیشه دعات می کنم...خدا پیشت باشه و جات تو بهشت.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 16:14 توسط تارا |
|
پروازت مبارک آقا جون خیلی تنهام...شاید الان تنهائی رو بهتر حس می کنم دوشنبه هفته پیش بابا بزرگم از آدمهای زمینی خسته شد و پرواز کرد به سوی آسمونها نمی دونم این دوری را چطور تحمل کنم ،ولی بعد از مرگ بابا بزرگم تو اون تصادف و اینکه از بین چند نفر فقط بابا بزرگم به سوی خدا رفت،منو یاد قدرت خدا انداخت خدا بابا بزرگمو طلبیده بود.پس مقصر کسی نیست.کاش بابا بزرگمو زود زود می دیدم.کاش ولی حالا دیگه هیچ وقت نمی بینمش .واقعن خیلی برام سخته .خیلی ،که هیچ وقت نمی بینمش خدای من حالا که آقا جونو بردی پیش خودت پس مواظبش باش.نزار غصه بخوره نزار تنها بمونه.خدای من اون خیلی مهربون بود پس نزار اونجا احساس دلتنگی بکنه خدای من پیش آقا جونم باش.
نامه به بابا بزرگم سلام به بهترین پدر بزرگ ها.آقا جونم می دونم خسته شدی از آدمها از زمینی ها از اینجاها خواستی بری پیش خدا ولی آقا جون واسه چی به ما خبر ندادی صبح زود بلند شدی رفتی آقا جون مگه نمی دونستی دوری تو خیلی برامون سخته من باورم نمی شه.باورم نمی شه که نمی بینمت دیشب خیلی دعا کردم بیای تو خوابم آقا جونم تو به این زودیها نباید ما رو تنها می زاشتی .دوری تو برای ما خیلی سخته نمی دونی الان چقدر حسرت دیدنتو می کشم .کاش چند ثانیه هم شده پیشت بودم کاش...بابا بزرگم من خیلی دوستت دارم ..گرچه رفتی گرچه تنهامون گذاشتی ولی می دونم هستی خونه همه جا نشونی تو هست کاش می تونستی برگردی.ولی رفتی آقا جونم حالا که پیش خدا رفتی مواظب خودت باش...مهربونه من بدون حتی صد سال هم بگذره تو زنده هستی توی دل ما...خیلی دوستت داریم خیلی...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 10:40 توسط تارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من تارا دختر آسمانی
برای دل خودم می نویسم و برای عشقی که همیشه تو وجودمه ( لطفاَ فقط کسانی بیان تو وبلاگم که دلشون پاک باشه و آسمونی باشن از آدمهای دو رو و چاپلوس متنفرم.) |
|
RSS
|