تبليغاتX

delnobahar

دختر آسمانی تنها
عاشقانه های من

  هر شب هر نيمه شب
من منتظرم
تا کسي مرا صدا بزند
کسی مرا صدا نمی زند
اما من منتظرم

صدايم کن

بگذار مثل کودکي شاد
شتابان به سوي تو بدوم
مثل دختر بچه اي خندان
با دامني پر چين
روی دیواری کوتاه
راه روم

و شعر هاي کودکانه بخوانم
و سر انجام
از آن ديوار کوتاه بپرم پايين
و لي لي کنان به سيبي شيرين
دندان بزنم
و به دانه هاي انگور
بوسه بزنم
و چشم هايم را ببندم
و دوباره شعر هاي کودکانه
و بچرخم در باد
صدايم کن

 

پی نوشت: چی می شد تموم حرفاتو بهم می زدی...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 9:56  توسط تارا | 

 

تولدت مبارک مسافر عزیزم

امروز 21 مرداده ...تولدت مبارک باشه...گرچه خیلی از هم دوریم

شایدم خیلی نزدیکیم ولی جرأت آمدن نداریم...حرفای زیادی داریم

ولی چرا نمی زنیم...چرااا...همدیگر را می آزاریم بعد می خندیم

نکنه دیوونه ایم...

می شه در کنار تو ماند برای همیشه اگر تو بخواهی...اگر تو بیائی

روزای خوب در کنار تو بودنه و زندگی بی تو ارزشی نداره...

بی تفاوت نباش به اطرافت...بی تفاوت مباش...مواظب باش نشکنی دلی را..دلی که برایت می تپد

هنوز نمی دانی معنای عشق را...هنوز ساکتی..جرأت گفتن نداری...

بشکن سکوت را تو بشکن..هم سکوت منو و هم سکوت خود را...

اینم بوسه تولدت

.

.

.

پی نوشت:

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 12:44  توسط تارا | 

برای تو....

نرو بمان....

ببین کسی منتظرته....

کسی هر روز به فکرته.....

گوش کن ....داره اشک می ریزه...برای تو

آرزوشه یکبار ببینه تورو....

باز می خوای بری........

نرووووووووووو ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 9:16  توسط تارا | 

نتونستیم حرفامونو بزنیم.....

همیشه انتظار داشتم ازت ...می خواستم احساستو بیان کنی

تو از سکوت گفتی..از تنهائی ما...از من

می دونستی خیلی دوستت دارم.ولی به روی خودت نیووردی

می دونستی می شکنم خیلی زود ولی باز شکستی منو

خیلی حرفا داشتم باهات...ولی تا پیشت اومدم یادم رفت

غرق نگاه تو شدم...آنقدر زیبا و عاشقانه نگاه می کردی که جای حرف نموند

خسته بودم.از تنهائی...از اینکه هر شب می ترسیدم از دست بدم تورو

می خواستم همیشه کنارت باشم...بی تو حتی نمی خواستم نفس بکشم

شاید عشق این بود...آره آره عشق واقعی این بود

همیشه یاد کسی هستی که دوسش داری..حتی از جون خودت برات عزیزتره

خیلی دلم برات تنگ شده...

کاش می دانستی اونروز که آرزوهامو پرسیدی...تو آرزوی من بودی

بیا سکوت را بشکنیم...هر چی تو دلمونه بیان کنیم...بیا غریبه نباشیم

بیا خجالت نکشیم از هم...بیا که اکنون محتاج تو ام....

.

.

.

 

پی نوشت: بی تو هرگز با تو عمری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 12:40  توسط تارا |