تبليغاتX

delnobahar

دختر آسمانی تنها
عاشقانه های من

دل من میل تو دارد,چه بجوئی چه نجوئی
دیده ام جای تو باشد , چه بمانی چه نمانی

من که بیمار تو هستم, چه بپرسی ,چه نپرسی
جان به راه تو سپارم , چه ندانی چه بدانی

می توانی به همه عمر دلم را بفریبی , ور بکوشی ز دل من بگریزی , نتوانی
دل من سوی تو آید , بزنی یا بپذیری

بوسه ات جان بفزاید , بدهی یا بستانی
جانی از بهر تو دارم , چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تو دارد چه بخوانی چه نخوانی

 

پی نوشت: بعضی وقتا خیلی تنها می شم....تو هم نیستی ....ولی می دونم خدا پیشمه...هر شب با خدا صحبت می کنم در مورد تو..اینروزا گلایه می کنم چرا اینهمه دوری از من...نگذار تصميم اشتباه بگيرم..من كه جز تو دل به كس ديگه اي ندادم..بيا...تصور نمي كنم جز تو با كس ديگري زندگي كنم...اينروزا روزاي سختيه براي من ...كنارم باش...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 14:34  توسط تارا | 

یک روزی همه سختی ها تموم می شه

همه چی درست می شه

نگران نباش گلم....

خدا بزرگه.......

دیروز صدای زیبات آرامش خاصی بهم داد کلمه دوستت دارم از تو برام یک دنیا می ارزه...من همیشه از خدا تورو خواستم...چون می دونم تو لایق عشقی و لایق دوست داشتن...از وقتی اومدی به زندگیم...زندگیم معنا و مفهوم پیدا کرده...به قول یکی از ....مثبت باش ...این شعر تقدیم به تو گلم...

وقتی که تنهایی میاد سکوت میشه هم سفر

غرق خیال تو میشم غم هام رو از یاد میبرم

خاطره های مردم رو با تو دوباره جون میدم

حس میکنم پیش منی با تو به ابرا رسیدم

لحظه لحظه شب من با تو ستاره بارون ميشه

مثل پرسه های عشق تو کوچه و خیابون

میشه از نگاه تو به پاکی خدا رسید

با خیالت راهی شد روشنی فردا رو دید

وقتی سکوت پر میزنه دلم رو از تو میبره

تو خلوتم گم میشم و دلم غم هاشو میشموره

کاشکی تو خواب من بودی حتی خیال من بودی

همین واسم غنیمته نمیگم مال من بودی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 11:35  توسط تارا | 

یک دنیا حرف دارم بنویسم ولی یاد گرفتم بعضی چیزا رو نباید گفت

به قول یکی از دوستام بزار بعضی چیزا فقط واسه خودت بمونه و ته دلت

خیلی ها از من سوال کردن عکسی که گذاشتم عکس خودمه ؟(البته عکس کوچیک سمت چپی نه این فرشته)

آره این عکس خودمه خیلی ممنون که تعریف و تمجید کردین مرسی

چند روز پیش وبلاگ یک نفری تصادفی رفتم که تموم خاطراتشو نوشته بود

اونقدر معصومانه و زیبا از عشق نوشته بود و خاطراتشو  خیلی خوشم اومد بیشتر مطالبشو خوندم ...ولی جای نظر نذاشته بود براش نظر بزارن

خلاصه یاد چند ماه پیش خودم افتادم..خدارو شکر عشق من یکطرفه نیست فقط کمی کمرنگ شده این روزا.

من همیشه خدارو شکر گفتم به خاطر اینکه احساس زیبائی رو تو وجودم قرار داده

یک چیز دیگه اینکه یاد گرفتم تو این محیط وبلاگی به کسی دل نبندم. خیلی عوض شدم شاید تارای یک هفته پیش نیستم.خیلی تغییرات دادم تو وجود خودم و اینکه اگه عاشق کسی هستم برای کس دیگری ننویسم از اول شروع کردم

من صادق به عشقم بودم.گرچه خطاهائی کردم...خطاهام شاید خیلی ناچیز باشه ولی برای منی که همیشه

خواستم عاشق یکی بمونم خیلی گرون بود...من این بودم این هستم چند سالی عاشق یکی شدم و نمی خوام  مثل اکثر آدمهای این زمونه خیانت کار باشم. چرا من مثل اونا باشم چرااا...

دلم می خواست بعضی چیزا خیلی زود اتفاق می افتاد زمان زود می گذشت و اون تصمیم خودشو می گرفت

ولی هنوز شاید ابهاماتی هست...من که صبورم...عشق منو صبور کرده...

دیشب صداتو شنیدم خیلی خوشحال شدم...مثل همیشه صدات آرومم کرد...دیروز کلن حالم خوب نبود ولی شب حرفات ارومم کرد...یاد حرفات افتادم خیلی خوشحالم که منو شناختی و اینو فهمیدی که من مثل همه نیستم

نه این فکر رو نکن که خودمو از همه برتر می دونم نه...من همیشه قانع بودم همیشه کم توقع...

این روزا روزای سختیه، دانشگام، باید درسامو بخونم...می دونی که یک مدت هست از درسام عقب موندم...ولی امسال با خیال راحت درسامو می خونم.با یاری خدا

امیدوارم هر چه زودتر ببینمت.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 10:57  توسط تارا | 

یک روز دیگر شروع شد و باز تنهائی و حسرت

دیشب منتظرت شدم که تماس بگیری ولی انگاری بی فایده بود

باز کجا بودی نمی دونم ...دلم خیلی تنگ شده برات

یاد روزای خوبی که پیش هم بودیم افتادم...یاد خنده هام که از ته دل بودن

پیش تو چقدر احساس آرامش می کردم.کسی چیزی برام مهم نبود

روحم مال تو شده بود. برام هیچ کس مهم نبود...با شنیدن صدات چقدر آروم می شدم

این عشق واقعی هست آره ...شاید باورت نشه ولی تو این یک هفته همش منتظرت شدم

با صدای هر زنگی فکر کردم توئی....یک عالمه حرف دارم باهات ولی فرصت نمی شه بهت بگم

تو حتی منو نخوای من دوستت دارم.هیچ انتظاری ازت ندارم..ولی این روزا بی تفاوتی تو

روحمو خسته کرده...اون روزی که می خواستم برم نزاشتی و امروز که محتاج توام ازم خیلی دوری

چن روز پیش  انتخاب واحد کردم . فکرم خیلی مشغول بود . دوست داشتم خیلی از اینجاهادور می شدم بیخیال همه چی می شدم...خسته بودم خسته...از این همه بیخیالی تو....

شب از خدا تورو خواستم.از خدا خواستم تنها کسی رو که اینهمه دوست دارم رو بهم بده

از احوال دلم خبر نداری ...نمی دونی  چقدر حالم بده...

کاش یک روزی به حرفام گوش بدی....

کاش خیلی دیر نشده بیای...من دلتنگ توام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 9:29  توسط تارا | 

با تموم سختی ها

با تموم شکست ها کنار اومدیم

خدایا تو کنارم باشی هیچ احساس تنهائی نمی کنم

کنارم باش

.

.

پی نوشت: فقط ادمهائی بیان تو وبلاگم که دلشون پاک باشه....و آسمونی باشن

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:36  توسط تارا | 

منتظرتم............

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 11:31  توسط تارا |