![]() |
![]() |
|
| عاشقانه های من |
|
همه آرزوم رسیدن به تو ء
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه شعري براي تو
رهایم کردی و رهایت نکردم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 12:12 توسط تارا |
|
|
خودمو گول ميزدم توي دورنگي |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 13:50 توسط تارا |
|
حرف هیچکس را باور نکن! اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد، |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 15:18 توسط تارا |
|
میون این همه دل ، همه جور و همه رنگ یه دل ساده می خوام ، مثل آسمون یه رنگ![]() یه دل ساده می خوام ، یه دلی که دل باشه![]() میون این همه دل ، غیر آب و گل باشه![]() دل دریا ، دل رود![]() دل آبی ، دل آب![]() دل بی رنگ و ریا ، صاف و ساده بی نقاب![]() یه دل از همه جدا ، مثل آیینه دیدنی![]() قصه هاش شنیدنی ، همیشه شکستنی سخت تنهایی راه ![]() سخت بی همنفسی![]() چی میشد یه روز بیاد
![]() اون که نیست مثل کسی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 9:55 توسط تارا |
|
دلـــــــــم گـــــــــــــــــرفـــتــــه خيلي سردمه.... كسي نيست كمكم كنه؟ يا خدا اين نزديكي هست....مي خواهم با خدا صحبت كنم....امشب به خدا بگوو... امشب به خدا بگوو با من صحبت كند... امشب با خدا رازهايم را در ميان خواهم گذاشت...امشب به او نامهرباني تورو خواهم گفت . امشب سكوت خودمو مي شكنم....تا خدا بداند چقدر دوستت دارم. . . . پي نوشت: می دونم که داغ تو روی دلم نمی مونه اون خدای مهربون ما رو به هم می رسونه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 9:44 توسط تارا |
|
|
دلت گرفته مثل من دلم گرفته... کسی نیست صدامو بشنوه جز خدا.... نگاه می کنم کجای کار خطا کردم...تنهائی حقم نبود...اینهمه بدی حقم نبود شایدم یک روزی دلی شکسته باشم یا با صدای بلند با مامانم حرف زده باشم شایدم خدا داره امتحانم می کنه...شایدم همه اینا دروغه و من تنهام و دارم بهونه میارم دنباله بهونه می گردم که گریه کنم مثل بچه ها...اخه من بچه ام هنوز بزرگ نشدم اگه بزرگ شده بودم اینهمه وابسته تو نبودم...دلداریم می دن...اون که رفته بزار بره ولی نمی تونم...اون همه دنیا ی منه... بعد رفتنت شکستم بعد رفتنت تموم آرزوهامو باد برد تو مهربونه من نبودی...نه نه نمی شه باور کرد مهربونه من دل نمی شکنه دل گنجیشکها رو نمی شکنه مهربونه من یک آسمونیه مثل خودم..... دارم خودمو فریب می دم..... اخه چیکار کنم خیلی تنهام....این همه تنهائی حقم نیست. ((جز خدا کسی رو ندارم....خدایا تنهام نزار))
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 14:35 توسط تارا |
|
|
خطاکار می دونستم باختم...می دونستم بعد این تنهام می دونستم هیچ کسی رو دیگه راه نمی دم تو دلم ولی من اینجور زندگی رو نخواستم... چرا منو نسبت به عشق بیزار کردی...چرا باعث شدی بشم همون تارای اولی ببخشید گله ای نیست...اینارو من خواستم... سکوت می کنم تا از چشمام بفهمی که چی کشیدم خودت همیشه می گفتی چشمات نمی زارن برم جائی خوب نگاه کن...غم میون چشمام لونه کرده
(خدای من کمکم کن جز تو کسی رو ندارم.)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 10:29 توسط تارا |
|
مثل يك رويا تموم شد... بالاخره ساعت 12 رسيد سيندرلا باز به دوران بدبختي خودش برگشت عشقش رفت... و دوباره روزاي سخت و تنهائيش رسيد نگاهش به خزان پائيز بود...قلبش تيكه تيكه شد مثل برگهاي خزان، له كردن قلب مهربونشو همه چيز بعد اين براش سخت شد،آرزوهاش همه بر باد رفت چشماش پر از اشك بود ..گوشش پر بود از صداي اون... شكست...شكسته شد...زندگي رو باخت... حالا كسي رو نداشت...حالا ديگه عشقي نداشت... چه بي رحمانه عشقش اونو تنها گذاشت دستاشو رها كرد...سپرد اونو به روزگار چه بي رحمانه اسير سرنوشت شد... حالا منتظر رحمت خدا بود... اينهمه بدي حقش نبود...تنهائي حقش نبود ولي اين بود سرنوشتش...عشقش با بي رحمي تمام تنهاش گذاشت... از آرزوها براش گفت...گفت تنهاش نمي زاره...گفت دستاشو رها نمي كنه ولي رو حرفاش نموند...تنهاش گذاشت....تنهاش گذاشت... اينهمه تنهائي حقش نبود...بي وفائي حقش نبود... اين بود سرنوشت سيندرلا يا بهتر بگم سرنوشت من تارا دختر آسموني اين يك قصه نيست ،شعر نيست،زندگيه منه،پس نگيد مطلب زيبائي بود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مهر 1386ساعت 11:37 توسط تارا |
|
|
پــــائـیـــــــز باز پائیر رسید بازم برگ خزان و صدای خش خش برگهای درختان دستامو می زارم تو گوشم..نه نه نمی خوام بشنوم که این برگها دارن له می شن حالا از من می پرسی چرا ناراحتم...تو که نیستی...تو که نیستی ببینی دلم بی تو طاقت نداره زندونی کردی منو تو دلت...نمی خوام آزاد شم...می خوام یک عمر زندونیه تو باشم.زندونیه عشق تو دستام..چشمام محتاج تو شدند...منو آزاد نکن ... آزادی بی تو رو دوست ندارم.یک عمر زندونی تو بودن به همه دنیا می ارزه
حالا بهم بگووو چیکار کردی که اینهمه عاشقت شدم؟
پی نوشت: دلم همش بهونه تورو می گیره...بیا خودت جوابشو بده منو خسته کرده
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 14:14 توسط تارا |
|
رنگ سكوت يادته زير بارون ... دلم بارون مي خواد ... برام بارون بيار دلم يك عالمه ابر مي خواد يك عالمه سكوت ... يك دست مي خواد ..يك نگاه سر دو راهي هستم...خبر نداري از احوال دلم... از احوال دلم هيچ خبر نداري كاش مي شد حرفامونو بهم بزنيم ... دلم تورو مي خواد نه كس ديگري رو دلم خدارو مي خواد...پيشم بشينه برام حرف بزنه... دلم مي خواد حرفاتو برام بگي...
پي نوشت: دلتو به دريا بزن..مثل من باش...كه تموم احساسمو برات بيان كردم....بيا بگوو چه تصميمي بگيرم.بيا بگوو كه انتظار تو خوبه يا نه...بيا كه اين سكوت مي خواد بشكنه. ازت چي خواستم يك دل آسموني...رنگ سكوت چه رنگيه...به نظرم سفيده..مبهم و مغرور...مثل خودت... اين غرورو بشكن...گلم نشون بده كه نمي خواي مال كس ديگه اي بشم... زندگي برام سخت شده...اين دل فقط تورو مي خواد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:24 توسط تارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من تارا دختر آسمانی
برای دل خودم می نویسم و برای عشقی که همیشه تو وجودمه ( لطفاَ فقط کسانی بیان تو وبلاگم که دلشون پاک باشه و آسمونی باشن از آدمهای دو رو و چاپلوس متنفرم.) |
|
RSS
|