تبليغاتX

delnobahar

دختر آسمانی تنها
عاشقانه های من
www.hamtaraneh.com

امسال هم گذشت

امسال هم با خوبي ها و بديهاش گذشت...ولي براي من سال شادي نبود...سال ۸۶ بابا بزرگم پرواز كرد به آسمونا....بابابزرگ عزيزم اميدوارم پيش خدا شاد باشي و سال نو مباركت باشه.

اميدوارم امسال همه شاد باشند .... و سالي پر از سلامتي و شادي و محبت براي همه آرزو دارم...

عشقم گرچه سال ۸۶ از هم دور بوديم ...ولي مي داني كه خيلي دوستت دارم.هميشه در قلب مني.

سال نو را پيشاپيش به تمام دوستانم كه تنهام نذاشتن و به وبلاگم سر زدن نيز تبريك مي گم...اميدوارم سال ۸۷ نيز تنهام مگذاريد.

خدايا سال ۸۷ كمكم كن...كمك كن از غم ها دور شوم....كمك كن گناهانم را ببخش...و دستانم را بگير و تنهايم مگذار...

         www.hamtaraneh.com

                           سال ۸۷ پيشاپيش مبارك ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 11:31  توسط تارا | 
روزگار غريبی است ..

سه نقطه هاي تو گاهي هزار واژه ومن
هنوز در تب يك نقطه از لبت بي تاب
هميشه معني صد اضطراب ... من، بي تو
هميشه ديدن بي پرده ی شما در خواب
 چه عاشقانه ی پوچي! تو خوب مي داني
 ميان اين همه رويا ، فقط تويي كمياب
و من چه خسته تو را چون سراب مي جويم
چه فصل خالي و تلخي ست سهم من زين خواب!
...
 كجاست آنكه ز من آتشي بگيراند
بسازد از تن من قطعه قطعه هاي مذاب
و يا حضور تو را قصّه قصّه ، فصل به فصل...
 بخواند از تو غزل هاي نابِ بي پاياب
...
خدا کند که غزلهای آخرم باشد
خدا کند که شوم در غمت خراب،خراب
چه روزگار غریبی ست نازنین، آری
 نه حرف مانده برایم ، نه عشق های مجاب
 بیا... تمام کن این انتظار را در من
 بدون شرح و سه نقطه ... پر از حکایت ناب
...
یکی نبود و یکی بود و او نبود ... و من
 هنوز در تب یک نقطه از لبت بی تاب

(تقدیم به مردی که دیوانه وار می پرستمش)

پی نوشت: میون اینهمه رویا....فقط توئی کمیاب عشق من... می پرستمت ...عاشقانه...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 14:7  توسط تارا | 

مسافر عزيزم

حرفامو مي فهمي مي دونم....مي فهمي عشقم را

تو پاكي و معصومي....

مسافرعزيزم

بهش بگوو که من خیلی تنهام

.... برو پيش اون ...از خدا براش بگووو

صفحه زندگيشو سفيد كن....سياهي ها رو پاك كن

عشقمونو يادش بنداز...

عشق آسمونيمون را ///

دلم براش تنگ شده بگووو برگرده....

 

 

 

 

پي نوشت: من كه نگفتم اونقدر پاكم كه كاملاً آسموني باشم...ولي تا اونجائي كه تونستم سعي كردم گناه نكنم...

 سعي كردم دروغ نباشه...من عاشق واقعي هستم...بعد از خدا ... يه عشق زميني دارم...چرا پس از آسموني بودن من شكايت مي كني....تو كه منو نمي شناسي...پس اول بشناس بعدن  نوشته هامو دوباره بخون...ببين داخلشون عشق پاك رو مي بيني....عشقي كه الان كمتر پيدا مي  شه... تو عشق من صداقت هست...حتي اگه معشوقم از من خيلي دور باشه...چون توي قلبم جا گرفته....بعد از عشق خدا........

(به كسي كه مي دونه كيه واز آسموني بودن من شكايت كرده بود)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 14:3  توسط تارا | 
www.hamtaraneh.com

دنیاعوض شده است
قانون عشق ورزی دلها عوض شده است
یوسف عوض شده زلیخا عوض شده است
سر همچنان به سجده فروبرده ام ولی
درعشق سالهاست که فتوا عوض شده است
از من کشیده دست طبیبم گمان کنم
فهمیده دردراکه مداوا عوض شده است
خوکن به قایقت که به ساحل نمیرسی
خوکن که جای ساحل ودریاعوض شده است
آن بی وفاکبوترجلدی که پرکشید
اکنون به خانه آمده اماعوض شده است 
حق داشتی مرانشناسی به هرطریق
من همچنان همانم ولی دنیا عوض شده است
 
 
پي نوشت: من عكس بالائي رو از سايت ترانه ها برداشتم عكساي زيادي گذاشته بود با متن كدام راه را انتخاب مي كني؟ من اين راه را انتخاب مي كنم چون از ادمهاي زميني خسته شدم. حق بده بهم مسافر تنهاي من ، من خسته تر از هميشه ام. منو از اينجا ببر....ببر پيش خودت....اينجا تنهام.....
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 10:30  توسط تارا | 
www.hamtaraneh.com

چه دوري ،
وقتي كنار تو نشسته ام و به آرزوهاي خفته ام فكر مي كنم
چه نزديكي ،
وقتي فرسنگها از تو فاصله گرفته ام و در ميدانچه قديمي با ميوه هاي كال حرف مي زنم .
اتاقم پر از باران مي شود ، وقتي رويا ها يم را فراموش مي كني و چشمهايم را پشت آفتاب جا مي گذاري .
دلم پر از خون مي شود وقتي سلامم را نمي شنوي و در كشتزار زندگي بذرهاي شعله مي پاشي .
ترانه هاي جبرئيل را بشنو و از تپه هاي غرور پايين بيا .
اگر ستاره ها از راه برسند  ماه به تو نگاه نخواهد كرد ، حرفهايم را باور كن .
ياسمنها درخشنده تر از پيش در حاشيه باغچه نشسته اند و به  آواز ماهي هاي حوض گوش مي دهند .
دانه هاي برفكي جامه هايمان را سپيد خواهند  كرد . كاش كسي انبوه برف را از بام قلبمان پاك كند .
رگهاي من شبيه زمستان شده ا ند .پلكهاي مرطوب مرا باور كن .
اين باران نيست كه مي بارد ، صداي خسته من است كه از چشمهايم بيرون مي ريزد .
بيا از دالانهاي تاريك بيهودگي عبور كنيم  و به چمنزاران روشن برسيم .
گذشته هاي خاموش را را دور بريز و خانه را پر  از بوي زنبق  كن .
بيا قلبهايمان را در اقيانوس بشوييم تا هيچ گاه طعم نمك را فرامش نكنيم .
اگر سلامم را پاسخ بگويي ، از آ واز قناريها برايت انگشتر و گرد نبند مي سازم.

(تقدیم به مرد یخی من )

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 9:26  توسط تارا | 
I love You Bear
 

امروز يه روز جديده يه روز ديگه ....

من تورا دارم توي خيالم...تو وجودم

هيچ كس نمي تونه  تورو از من بگيره...

هيچ كس.......

ديشب با خدا صحبت مي كردم...

ولي او هنوز سكوت كرده....

نكنه او نيز با من قهره....؟

بهش مي گم خدايا، تو تنهام نزار ميوون اينهمه تنهائي تورا دارم

ولي سكوت...سكوت و سكوت

شايد داره با سكوتش خيلي حرفا بهم مي زنه

شايد داره مجازاتم مي كنه

شايد ناخواسته گناهي كردم منو نمي بخشه

مغزم پر شده از فكر كردن....

مي دونم حرفامو يه روزي يكي مي فهمه

مي دونم وقتي كسي مطالبمو مي خونه مي گه چقدر تنها ست اين دختره

ولي اشتباه نكن....تو هستي...توئي كه تموم وجود مني

تا بحال عاشق ديوونه نديده بودي.....؟

اره من ديوونه ام....مي خوام اينو همه بدونن

مي خوام برم كنار پنجره ...

گذشتن عاشقارو ببينم...و با حسرت نگاهشون كنم

.....خدايا هيچ وقت عاشقا رو از هم جدا نكن....

زمزمه مي كنم ...حتي گذر زمان رو نمي فهمم

هوا امروزم ابريه...امروز هوا مي خواد همدمه من باشه

خدايا؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 8:50  توسط تارا |