![]() |
![]() |
|
| عاشقانه های من |
دل به چشمای تو بستم تو شدی همه وجودم
پی نوشت: مسافر عزیزم گفتی زمان می بر د تا...... زمان می گذردمن نشسته ام و گذر ثانیه هارو می نگرم...چه کند می گذرند...نکنه من دیر کنم///نکنه او در ثانیه ها گم شود؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 9:1 توسط تارا |
|
|
برگی از دفتر خاطراتم....از روح خستم...
ديشب دفتر خاطراتمو باز كردم تا برايت بنويسم از دلتنگي هام از روح خسته ام اشكام بي اختيار سرازير شدن.... باورم نمي شه... نه تو اينقدر نامهربون نبودي تنها دلخوشي من عكسيه كه برام يادگاري گذاشتي... ...با عكست حرف مي زنم مثل ديوونه ها.... از دلتنگي هام از تنهائي هام مي گم ((مگه من جز خدا و تو كسي رو دارم كه اينگونه رفته اي)) تموم لحظه هام مال تو شدن...بي انصاف برايم يه ثانيه نيز مگذاشتي ديگر اين من نيستم.... جدا شدم از خودم.... اه اي خداي من...چرا چرا خدايا دل من خسته از اين دست به دعاها بردن مسافر عزيزم... دلم گرفته...چرا آروم نمي شم...چرا روز به روز بيشتر دوستش دارم. بهش نگفتي چرا ساكته؟ اين سكوت منو مي كشه.... باورت نمي شه حتي به گنجيشكها حسادت مي كنم...مي بيني چه عاشقانه همديگرو دوست دارن؟ بهش بگوو برگرده من ثانيه هامو از اون مي خوام.لحظه هامو... چرا ديگر اين من نيستم؟ من، من نيستم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 10:27 توسط تارا |
|
|
روزها دارن مي گذرن...وقتي دفتر زندگيمو مرور مي كنم تو تمامي صفحاتش تورو مي بينم.... بيشتر اشك برايم يادگاري گذاشتي...و يه خنده الكي...در پشت پرده ابهام من عوض نشدم...ولي تو عوض شدي...يا از اول اينگونه بودي؟ دلم براي خودم تنگ شده... تو منو از من گرفتي....باز گردان منو به خودم... مي خوام برگردم به دنياي خودم.... و با يك پاك كن تو هر صفحه عمرم اسمتو پاك كنم... مي خوام بازگردم به خودم... ظالمي تو... سعي نكن منصرفم كني منو به خودم بده.... مسافر عزيزم چقدر تنهام تو اين دنيا... تصور نمي توني بكني...اون اومد...برام غم اورد...شاديهامو با خودش برد. بهش بگوو من خنده هامو مي خوام. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 12:7 توسط تارا |
|
|
خيلي دلم گرفته دل بيچاره من باز چرا غمگيني؟ خسته از فكر كردنم... بعضي وقتا مي خوام چشمامو ببندم و فراموشت كنم ولي نمي توانم.... سكوت كرده اي مثل هميشه.... من سكوتت را نمي شكنم گويا ديگر من برايت نيستم...رفته اي...آرام وآرام اشكام سرازير مي شوند...دلم برات تنگ شده... از خدا بپرس چگونه دوستت دارم... از خدا بپرس چقدر تنهائي من بزرگ است... تنهايم مگذار.... مي دانم حرفام تكراري شدن... ولي تو مقدسي براي من... تو هر قدر دور بشي از من باز در قلب من هستي از تو نمي توانم فرار كنم... برگرد. من مبتلا به اين عشق شدم.
خدايا چرا؟............جوابم را بده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 16:47 توسط تارا |
|
|
تا کی ؟ تا کی می خوای اومدنت رو پشت روزها و هفته های تقویم قایم کنی ؟ تا کی
می خوای واسه بودنت واسه اومدنت بارون رو بهونه کنی؟ بس نیست ؟
این همه از تو گفتن بس نیست ؟تا کی باید از تو بنویسم ؟
خسته شدم ... خسته شدم از بودن با خاطره هات...خاطره هایی که مال من نیست و
در من غوطه ور شده...امشب می خوام دستات رو تو دست مهتاب بذارم ...
امشب میخوام دیگه نباشم و دلم رو بسپرم به آسمون...وقتی واژه هام در برابر تو کم میارن
دلم دیگه حرفی واسه گفتن نداره ...دلم آروم شده آروم تر از عمق نگاه تو...
دیگه وقت رفتنه...دل بیتابم رو کنار چشات جا میذارم و گم میشم تو همه ی بودن ها و رفتن ها...
همین جا کنار خاطره های نبودن تو و بودن و موندن من آخر دفتر
خاطراتم مهر پایان میزنم...حالا این تو و این خاطره های بارونی بودن خیالت....
![]() خدايا!
خدايا تو را سپاس مي گويم که در مسيري که در راه تو بر مي دارم آنها که بايد مرا ياري کنند سد راهم مي شوند، آنها که بايد بنوازند سيلي مي زنند، آنها که بايد در مقابل دشمن پشتيبانمان باشند پيش از دشمن حمله ميکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوي تو از هر تکيه گاهي جز تو بي بهره باشم.
پي نوشت: مسافر عزيزم عيدت مبارك...اميدوارم سال خوبي واسه همه ما باشه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم فروردین 1387ساعت 13:55 توسط تارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من تارا دختر آسمانی
برای دل خودم می نویسم و برای عشقی که همیشه تو وجودمه ( لطفاَ فقط کسانی بیان تو وبلاگم که دلشون پاک باشه و آسمونی باشن از آدمهای دو رو و چاپلوس متنفرم.) |
|
RSS
|