تبليغاتX

delnobahar

دختر آسمانی تنها
عاشقانه های من
 

۳۱ اردیبهشت سالگرد پرواز آقا جونم (پدربزرگ مهربونم) به آسمونا

دلم خيلي گرفته... دلم براي آقا جونم تنگ شده...درست يكسال گذشته كه رفته ...

درست يكساله انگار تو خوابم...باورم نمي شه نيستي...باورم نمي شه ساكت و آروم رفته اي

پارسال اينموقع ها   آپ كرده بودم بي خبر بودم از پروازت...ولي آقاجون  اين بي انصافيه...

لااقل يكبار بيا ..بيا تا دلم آرووم بشه...بيا تا بدونم تنها نيستم...

هر وقت دلم گرفته باهات حرف زدم...ولي امروز جلو اشكامو نمي تونم بگيرم...دلم خيلي خيلي گرفته...

اگه بگم برگرد بر مي گردي؟

مي دونم بر نمي گردي...مي دونم....

آقا جون  حالا كه رفتي پيش خدا مواظب خودت باش...آقا جون خيلي تنهام...به خدا بگوو بگووخيلي تنهام

به خدا بگوو كمكم كنه...آقا جونم لااقل امشب بيا به خوابم...تا دلم اروم بشه...

جايگاهت نوراني پدر بزرگ مهربان و زحمتكش من.

(براي شادي روح آقا جونم يك فاتحه بخون.)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:10  توسط تارا | 

پسر خوشگلم....

نشد یه قصری بسازم

 

 

نشد یه قصری بسازم پنجرهاش ابی باشه

من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه
نشد یه جا بمونه و آخر
بشه ماله خودم
حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم
با همه التماس من نشد
دیگه نره سفر
شعرام بجز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر
نشد برم بغل بغل واسش
شقایق بچینم
نه این که من نخوام برم نذاشت گلهارو ببینم
نشد همه دعا کنن
همیشه اون باشه پیشم
یکی میگفت خواب دیده که اون گفته عاشقش میشم
اما نشد ،
اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش
پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو
بکش
نشد که نشکنه بازم این چینی شکستنی
هیچ جای دنیا ندیدم هیچ جای دنیا
ندیدم
عجب چشای روشنی

باور نکرد یه موجشو به صدتا دریا نمیدم

یه تار مو
خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم
راست میگه هر چی اون بگه راست میگه هر چی اون
بگه
من کجا و دیوونگی
چه جوری به حرفش گوش کنم

اون گفت بچسب به
زندگی
خلاصه آخرش نشد ما گل سرخ رو بو کنیم

اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ
آبرو کنیم
نشد یه بار برسم به آرزوهای محال
یه خاطره مونده برام با یه سبد
میوه کال
نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم

گذشته کار از کارمون

دیر
شده به خدا قسم
نشد به موقع این کویر ابری بشه بارون بگیره

نشد خودش آینه
که هست بیاد و شمعدون بگیره
نشد بپاچم زیر پاش عطر گل محمدی
نشد بهم جواب بده

حتی بهم بگه بدی

نشد دوستت دارم بگه
به من که نه به دیگری
نشد یه
بارم رد بشه
از روی شعرا سرسری

نشد یه کاری بکنه
که بدونم دوستم داره

آتیش گرفتم و یه بار

نگام نکرد بگه آره
نشد یه بار حرف بزنه

نزاره
پای سرنوشت
نشد یه شب نگم خدا الهی که بره بهشت
نشد بشه یه بار واسش یه فال
حافظ نگیرم
نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم
نشد بره
نشد
نره
نشد بخواد

نشد بیاد

نشد ولی

شاید بشه

واسم دعا کنید

زیاد

از شما پنهون نکنم

یه حرفهایی بهم زده

گفته همین روزا میاد

اما هنوز نیومده
قصه داره تموم میشه

مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا
کنید
اول خدا بعدا شما

قصه داره تموم میشه

مثل تموم قصه ها

فقط
واسم دعا کنید
اول خدا بعدا شما

شاعر:مریم حیدر زاده
 
 
پي نوشت:
 ۱- مسافر عزيزم شعر بالائي رو چند بار  بخون حرفاي دل من هستند....                                
۲- ..........عزيزم .. نگران نباش...من هميشه كنارتم...گرچه اون رفته...براي برگشتنش دعا كن
۳- خداي بزرگوار من كمكم كن...                                                                                         
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:9  توسط تارا | 
 

خدايا انقدر دلم گرفته كه نمي دونم چيكار كنم

خيلي تنهام....

از ادمها از زمونه از بي وفائي ها خسته شدم....

خدايا  كجائي ، صدامو مي شنوي ، جوابمو بده ....

خدايا  تو ديگه واسم سكوت نكن ...دارم خفه مي شم...مي بيني خدا جونم چطور ادمها بي رحمند...

چرا آخه چرا؟

خدايا   كمكم كن....طاقتم تموم شده....دلم شكسته....

خدايا جوابمو بده....

خدايا منتظر  جوابتم.... ياري كن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:4  توسط تارا | 
                                                

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

دیگر از این حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

دیگر از این حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

تنها و دل گرفته بی زار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام
 
پی نوشت: حرفای دل بودن... تو  نفهمیدی... گفتی می روم تو بمان... گفتم : حرفی ندارم چشمانم همه چیز را می گویند... خدا با من هست...گویا تنهائی اومده بود کنارم...راه فرار نداشتم...نامه هایم را به خدا فرستادم ولی هنوز پاسخی دریافت نکردم...منتظر پاسخم خدای مهربانم ... با دلی شکسته...می گن خدا پیش ادمهای دل شکسته هست...ولی آیا از من هم دلشکسته تر هست؟
مسافر عزیزم دیروز بارون می بارید ترانه محسن چاوشی را گوش می دادم. نه تورو دارم نه اینجا بارون می باره...بی اختیار چشمام هم بارونی شدن...دوستت دارم... خیلی تنهام اینروزا کاش بیائی...دلم بد جوری گرفته..اینروزا بیشتر از همیشه دوست دارم پیشم باشی...دیگه بهش چیزی نگو اون خیلی ظالم شده...  فقط خودت بیا... 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:55  توسط تارا | 

برگرد....

دلم گرفته...

...داري مي روي...ولي بمان

نگاهم كن...دستانم را بگير...

محتاج توام....

بيا اشكانم را پاك كن...گوش بده به حرفاي دلم...

تو را از خدا خواستم...

خیلی دوستت دارم...

(تقدیم به تو ای نامهربان من)

 

 

 

 

پی نوشت: مسافر عزیزم... به او بگو برگردد...به او بگوو با رفتنش دیگر زندگی برام معنی ندارد...خسته شدم... خسته... همه می گن بزار بره لایق تو نیست...ولی من اونو دوست دارم...

بهش بگو برگرده...خیلی سخته کسی رو که خیلی دوست داری از دست بدی...خیلی سخته

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:17  توسط تارا | 

خواستم برم از اينجا
اما پاهام نيومد
پامو بردم ولي حيف
 دلم باهام نيومد
ديدم ولي دل من
با رفتنم شکسته
فکر کرده بر مي گردم
باز منتظر نشسته
فکر کرده بر مي گردم
باز منتظر نشسته
گفتم دل ديوونه
کي قدرتو مي دونه
وقتي نباشي باز هم
کي منتظر مي مونه
براي موندن من
ديگه نمونده جايي
مي خوام بخونم اما
واسم نمونده نايي
***
خدایا دلتنگم .........حس دلتنگی
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:33  توسط تارا |