![]() |
![]() |
|
| عاشقانه های من |
..............چه دوری از من............. نمي توانستم حرفاييم را رو در ور برات بگم.... نوشتن برام راحت تر بود... انگار سرنوشت ما اينگونه بود كه جدا از هم باشيم.... امروز وقتي دفتر خاطراتمو ورق مي زدم چشمم افتاد به نوشته اي كه تو جاري بودي توش روزاي سختي رو دارم پشت سر مي زارم....بدون تو و بدتر از همه تنهاي تنها بعضي وقتا فكر مي كنم خدایا تو اين كره خاكي تنهاتر از من هم كسي هست؟ دوست داشتم تموم نوشته هامو مي خوندي و معني عشق و دوست داشتنو مي فهميدي ولي روزا دارن مي گذرن....داره دير مي شه....و من كوله باري از غم دارم.... روزا دارن مي گذرن و من هر لحظه آرزوي ديدن تورا دارم....مي ترسم خيلي دير بيائي يادته بهت گفتم منو با خودت ببر...ولي تو بي من رفتي...و يك تنهائي به وسعت اقيانوس بهم هديه دادي هر جا بري برووو ولي عشقم را نمي تواني از من بگيري...من با اين احساس زنده ام. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 9:25 توسط تارا |
|
همرنگ چشم هایت سکوت می کنم دوشنبه از خودمان است
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 12:55 توسط تارا |
|
|
عشق بزرگ و اعتراف قشنگ ست اگر چه با تاخير پرنده بودم اما پرندهای دلگير پرنده بودم اما حوای باغ زمين از آسمان بلندم کشيده بود به زير پرنده بودم اما پرندهای بیپر پرنده بودم آری ولی عليل و اسير * چقدر منتظرت بودم ای چراغ مراد که خط گمشدهام را بياوری به مسير و آمدی و مرا زين خرابه پر دادی به سمت باز افقهای روشن تقدير *** ميان اين من حال و تو ای من پيشين تفاوتی است اساسي، قبول کن بپذير گذشت آنچه ميان من و تو بود گذشت ترا نديده گرفتم، مرا نديده بگير به راز عشق بزرگی وقوف يافتهام مرا مجاب نمیکرد عشقهای حقير پرندهام اينک يک پرنده آزاد پرندهام آری يک پرنده ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 10:12 توسط تارا |
|
|
رفتن بايد.... من خطا نكردم.... فقط به حقيقت رسيدم.... تو مال من نبودي.... وقتي بي اعتنا از اينهمه عشق و محبت گذشتي... ديگري راهي نمونده براي بازگشت.... از من نخواه پيشت بمونم.... نه نه.... رفتن بايد....رفتن بايد.... كاش مي دانستي...اونيكه تورا عاشقانه مي خواست من بودم... زمان مي گذرد...و من خسته از تكرار اشتباهات تو ام... ديگر فرصتي نمانده.... نه براي اشتباه ...نه براي بخشيدن..... از من نخواه .... رفتن بايد ....رفتن بايد..... ولی چگونه؟
پی نوشت: هر واقعه ای در آغاز به صورت رویا است. کارل سندبرگ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 10:6 توسط تارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من تارا دختر آسمانی
برای دل خودم می نویسم و برای عشقی که همیشه تو وجودمه ( لطفاَ فقط کسانی بیان تو وبلاگم که دلشون پاک باشه و آسمونی باشن از آدمهای دو رو و چاپلوس متنفرم.) |
|
RSS
|