تبليغاتX

delnobahar

دختر آسمانی تنها
عاشقانه های من
  If I was a Tear

..............چه دوری از من.............

نمي توانستم حرفاييم را رو در ور برات بگم....

نوشتن برام راحت تر بود...

انگار سرنوشت ما اينگونه بود كه جدا از هم باشيم....

امروز وقتي  دفتر خاطراتمو ورق مي زدم چشمم افتاد به نوشته اي كه تو جاري بودي توش

روزاي سختي رو دارم پشت سر مي زارم....بدون تو  و بدتر از همه تنهاي تنها

بعضي وقتا فكر مي كنم  خدایا  تو اين كره خاكي تنهاتر از من هم كسي هست؟

دوست داشتم تموم نوشته هامو مي خوندي و معني عشق و دوست داشتنو مي فهميدي

ولي روزا دارن مي گذرن....داره دير مي شه....و من  كوله باري از غم دارم....

روزا دارن مي گذرن و من هر لحظه آرزوي ديدن تورا دارم....مي ترسم خيلي دير بيائي

يادته بهت گفتم منو با خودت ببر...ولي تو بي من رفتي...و يك تنهائي به وسعت اقيانوس بهم هديه دادي

هر جا بري برووو ولي عشقم  را نمي تواني از من بگيري...من با اين احساس زنده ام. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 9:25  توسط تارا | 
                                17750.jpg

                         همرنگ چشم هایت سکوت می کنم

 

دوشنبه از خودمان است
 بنشین و بلند بلند سکوت حرف های مرا گوش کن
هر کس به دیدنم آمد مریم و ریواس دستش بود
 تو اما با خودت کمی از حروف باران بیاور
حرف هایم تشنه اند
 نمی دانم چرا سایه ات را از روی رؤیاهایم پر می دهند
 از روی دیوار همسایه
 از روی سیگار
 از روی سکوت ؟
راستی دارم یاد می گیرم ساده دروغ بگویم
بگویم حالم خوب است
 بگویم
حالا تو قضاوت کن
 وقتی دروغ می گویم شبیه کلاغ نمی شوم
شبیه قار قار
شبیه آنتن خانه ی همسایه ؟
 صدایی می اید
صدایی که بی شباهت به ستاره نیست
 صدایی از پرنده ای که تازه بوسیدن را یاد گرفته
 شاید هم باز دروغ بگویم
 پرنده ای که بوسیدن بداند آواز را فراموش می کند
ببین گلم
 ببین چه قدر کلمه کنار هم می چینم تا توئ زاده شوی
 تو از جنس کلمه و آوازی
تو از جنس شهریور و سکوتی
بیا بنشین کنار این همه کلمه
 کنار دست هایم
 کنار دی
 شب بوی مهتاب گرفته
 پنجره بوی باد
 من بوی خواب
 حالا دو شنبه رو به قبله ی ترانه جان می دهد
 و سه شنبه با سلام زاده می شود
در آشیانه ی سه شنبه دو تخم کبوتر چاهی ست
 جوجه ها که سر از تخم در آوردند
سه شنبه های تقویم پر از پر می شود
 پر از پرواز
حالا بیا کنار سهمی از دل تنگی من بنشین
 می خواهم رنگ چشم هایت سکوت کنم
 می خواهم تا آخر دنیا
 تا آخر ایینه ببوسمت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 12:55  توسط تارا | 

15839.jpg

عشق بزرگ

و اعتراف قشنگ ست اگر چه با تاخير

پرنده بودم اما پرنده‌ای دلگير

پرنده بودم اما حوای باغ زمين

از آسمان بلندم کشيده بود به زير

پرنده بودم اما پرنده‌ای بی‌پر

پرنده بودم آری ولی عليل و اسير

                 *

چقدر منتظرت بودم ای چراغ مراد

که خط گمشده‌ام را بياوری به مسير

و آمدی و مرا زين خرابه پر دادی

به سمت باز افق‌های روشن تقدير

                ***                

ميان اين من حال و تو ای من پيشين

تفاوتی است اساسي، قبول کن بپذير

گذشت آنچه ميان من و تو بود گذشت

ترا نديده گرفتم، مرا نديده بگير

به راز عشق بزرگی وقوف يافته‌ام

مرا مجاب نمی‌کرد عشق‌های حقير

پرنده‌ام اينک يک پرنده آزاد

پرنده‌ام آری يک پرنده ...

17074.jpg

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 10:12  توسط تارا | 
                          

                       15614.jpg

                          رفتن بايد....

 هنوز  صدات تو گوشمه... هنوز نگاههات جلو چشمانم

من خطا نكردم....

فقط به حقيقت رسيدم....

تو مال من نبودي....

وقتي بي اعتنا  از اينهمه عشق و محبت گذشتي...

ديگري راهي نمونده براي بازگشت....

از من نخواه پيشت بمونم....

نه نه....

رفتن بايد....رفتن بايد....

كاش مي دانستي...اونيكه تورا عاشقانه مي خواست من بودم...

زمان مي گذرد...و من خسته از تكرار اشتباهات تو ام...

ديگر فرصتي نمانده....

نه براي اشتباه ...نه براي بخشيدن.....

از من نخواه ....

رفتن بايد ....رفتن بايد.....

ولی چگونه؟

 

پی نوشت: هر واقعه ای در آغاز به صورت رویا است. کارل سندبرگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 10:6  توسط تارا |